خواهر

- خواهر زادگانم مریض شدند. بالا می آورند و دل و درد و اینها. شب منزل خواهر به عیادتشان رفتم. بسیار مظلوم بودند،  خصوصا اینکه طلب خوراکی میکردن از طرفی نباید چیزی میخوردند. به اتفاق خواهر و شوهر خواهر، تزریقاتی رفتیم تا آمپول هایشان را بزنند. کلی قصه توی راه تعریف کردم تا توجیه بشوند. نهایتا با هر مشقتی آمپول را زدند. میگفت عمو امپول زن رو دوست ندارم. گفتم عمو دوستت داره، یه ذره درد داره ولی عمو اینکار رو میکنه که زود خوب بشی.  عمو دوست توعه ...  داستان زندگی و سختی هاش هم حقیقتا همین است.. در خیرخواهی و حکمت خدا شک ندارم و با همین امید این "درد"ها را تحمل میکنم...

منبع اصلی مطلب : کمیکار
برچسب ها : خواهر
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : روزمره شماره ده